|
|
|
|
|
دومین همایش دانشگاهیان سوق... ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 15:22 توسط ع. كريمي
|
|
||
|
|
|
|
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 14:40 توسط ع. كريمي
|
|
||
|
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 14:21 توسط ع. كريمي
|
|
||
|
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 14:6 توسط ع. كريمي
|
|
||
|
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 16:53 توسط ع. كريمي
|
|
||
|
|
|
|
|
از راست به چپ:میثم علویان- سید ساعد پرهیز-دلاور شریعتی-علی حسن کریمی-صالح زینی پور-صدراله خوشقدم و هادی اسماعیلی
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 16:44 توسط ع. كريمي
|
|
||
|
|
|
|
|
فروردین ۱۳۸۶ (۱) فروردین ۱۳۸۶ (۲) فروردین ۱۳۸۷ (۳) فروردین ۱۳۸۷ (۴) بالاخره موفق شد!!!
عکس های ۱ و ۲ از : عباسی عکس های ۳و۴: صالح کریمی (هانی شریعتی)
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 16:29 توسط ع. كريمي
|
|
||
|
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 16:14 توسط ع. كريمي
|
|
||
|
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 11:28 توسط ع. كريمي
|
|
||
|
|
|
|
|
عکس هایی که در پایین مشاهده می کنید مربوط به اولین همایش دانشگاهیان سوق می باشد که در نوروز ۱۳۸۶ به منظور تجلیل از پذیرفته شدگان آزمون سراسری سالهای ۱۳۸۴ و ۱۳۸۵ دانشگاههای دولتی و مراکز تربیت معلم در محل سالن آموزش و پرورش سوق با حضور دانشجویان و مسئولین محلی و شهرستانی و همچنین جمعی از فرهنگیان سوق برگزار گردید. هدف از برگزاری این همایش که با همکاری افراد خیر ( برادر بزگوار سید اسد فاطمی) و شهردار محترم و اعضای دومین دوره شورای اسلامی شهر سوق و به ابتکار تعدادی از دانشجویان سوقی مقیم دانشگاههای تهران و تعدادی از همکاران فرهنگی برگزار گردید توجه به فرهنگ کسب علم و دانش و اعتلای رشد علمی و فرهنگی این دیار و دلگرمی دیگر دانش آموزان برای ورود به مراکز آموزش عالی می باشد.
دوستانی که از این همایش عکس هایی با دوربین های شخصی خود گرفته اند می توانند عکس های خود را برای درج در این وب لاگ برای ما ارسال کنند. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 16:23 توسط ع. كريمي
|
|
||
|
|
|
|
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 15:37 توسط ع. كريمي
|
|
||
|
|
|
|
|
سید ممتاز افرازیان از پیشکسوتان فرهنگی
استاد سید کاظم صالحی زاده
استاد علی اکبر غندی
سید صدراله خوشقدم دبیر همایش
خانم فاطمی دانشجو سید هادی اسماعیلی عضو دبیر خانه همایش
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 13:34 توسط ع. كريمي
|
|
||
|
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 13:34 توسط ع. كريمي
|
|
||
|
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 12:57 توسط ع. كريمي
|
|
||
|
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 16:37 توسط ع. كريمي
|
|
||
|
|
|
|
|
الو الو اردشیر اسماعیلی مرد...؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! سه نقطه یک علامت سوال و هزاران علامت تعجب. نقطه سر خط بعد خط بعدی که وجود ندارد به خط های قبلی برمیگردم به غزل هایت و به همه ی سروده هایت برای شانه های خسته ی همه ی کسانی که روزگاری را باتو گذراندند برای سرودن های بی بهانه ات منم برای دلگیر شدن بهانه نداشتم تااینکه بی باور گشتم در ظهری که این خبر را پشت گوشی تلفن شنیدم و همچنان مات ومبهوت رفتنت چون زنده بودنت که همیشه مات لبخند هایت میشدم آخرین غزل را بی قافیه سروده ای مردن که قافیه ندارد مردن شعر سپید من است که در رسایت بی قافیه مانده مردن روح گسسته جماعتی است که باور دارند تو مرده ای آخرین غزلت را در جاده سروده ای غزلی که مثنوی سپید رفتنت شد بی وزن و بی قافیه... جا گذاشته ای دفتر شعرت را د رمحفل شعرا مهربانیت را در آغوش برادرانت و سخنوریت را در کلاس درس... آقا اجازه میخواهم دوباره غزل بخوانم اردشیر زنده است..... نه !نه ! این جمله غزل نمیشود شعر سپید من است که تو را از آغوش خاک بیرون کشیده است دفترت را دوباره بخوان نه این خبر دروغ محض است آقا اجازه صدایت هنوز در کلاس میپیچد.... (یک لحظه درنگ ،صبر کن دیر شود بعد برو بگذار که دلشوره ی این قصه زمین گیر شود ،بعد برو این دل به هوای دیدنت سبز شده است بگذار دل از دیدین تو سیر شود، بعد برو)...... |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 16:31 توسط ع. كريمي
|
|
||
|
|
|
|
|
اردشیر اسماعیلی رفت ... این خبری بود که روز جمعه همه دوستان و شاگردان و همکاران و اهالی شعر و ادب و همه آنهایی که او را می شناختند شوکه کرد... من که هنوز مبهوت و حیرانم... باور کردنش سخت است و دشوار ...... آنچه در این وبلاگ مشاهده میکنید نوشته های تعدادی از دوستان مرحوم اسماعیلی است که با کسب اجازه از وبلاگهای انها گردآوری شده و نمایش داده شده. |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 16:30 توسط ع. كريمي
|
|
||
|
|
|
|
|
وامصیبت اردشیر شعر رفت
سایه بان گرمسیر شعر رفت
آن ادیب نکته دان مهربان
تا قیامت با مسیر شعر رفت.
بعد "اسماعیل" و "دانایی" مرا
لحظه های دلپذیر شعر رفت
استاد داوری |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 16:12 توسط ع. كريمي
|
|
||
|
|
|
|
|
انگار عادت کرده ای که تلفن را با تردید جواب بدهی.بخصوص که شب قبل ساعت 3 نیمه شب(صبح) خواهرت زنگ زده باشد و نفس زنان که :"سالمی ؟" و ادامه اینکه" خواب پریشانی دیده ام و دلم طاقت نیاورده و در این ساعت زنگ زده ام". وقتی مطمئن می شود که زنده ای از دیگر برادرها می پرسد . برای دل خواهر هم که شده دروغ می گویی که یک ساعت پیش با همه صحبت کرده ام. نمی دانی او خوابید یا نه تو اما نخوابیدی تا حوالی 7 صبح. تلفن ساعت 11 امابیدارت می کند و ضربه ای محکم به گیجگاهت می زند:" اردشیر اسماعیلی تصادف کرد و مرد". مرد؟ یعنی چه مرد؟ مگر مردن به همین سادگی است؟ بله به همین سادگی است. به سادگی واژه هایی که از طریق امواج تلفن همراه به عمق استخوان هایت نفوذ می کند. گوشی را می گذاری و اجازه می دهی خبر در وجودت رسوب کند و می روی به سالهای دور که با اردشیر روی یک نیمکت نشسته بودی. سال اول علوم انسانی دبیرستان شهید رجایی . بعد برمی گردی به زمان حال که اردشیر بی جان توی سردخانه آرمیده است و زنش که دست کمی از مردن ندارد و بچه هایش که بقیه راه را باید تنها بروند. در فاصله این رفتن و آمدن است که اردشیررا مرور می کنی که بزرگ می شود، معلم می شود ، ازدواج می کند و پدر می شود ، و سالهاست که او را با شعر می شناسی و مسئولیت انجمن شعر دهدشت. اردشیر اسماعیلی ، اما به همین سادگی نامی می شود کنده شده بر یک سنگ چارگوش در گورستانی در زادگاهت و دلت. اردشیر در گذشته تو جای می گیرد و تو منتظر تا در گذشته دیگران جای بگیری. دلت اما جاهی دیگری هم می رود.مشابه همین امروز چند سال پیش را در مرگ حمید رضا دانایی هم تجربه کرده ای.دوست شاعر دیگرت .و عزیزالله فریدونی که می توانست چراغی از شعر(و به خصوص غزل ) را روشن کند و منتظر نماند تا مرگ به سراغش بیاید، خودش راه افتاد و رفت. راستی مگر دست اجل اینقدر بیکار است که درعرض چند سال ازانجمن شاعران یک شهر کوچک سه نفر را با خود ببرد.یا دیوار شعر اینقدر کوتاه است؟ چه می توانی بکنی جز اینکه دفتر شعرت ( که سال هاست باز نکرده ای) را باز کنی و شعر خیابان ها و مرگ شاعر را که در موقعیتی شبیه اکنون وپس از شنیدن مرگ حمیدرضا گفته بودی دوباره مرور کنی: - عکس،سی دی، نوار، پاسور.... که توی ویترین کتابفروشی هاست در پیاده روهای میدان انقلاب و اینکه تو شاعری جوانی این همه ممنوع را در گوشم می ریزد. به آدم چشمک می زنند - گوشی که پراز صدای زنگ تلفن که هوس شعر و گریه کند و خبر مرگ توست - و راسته کتاب فروشان را برگردد در پیاده رو و هق هق اش را رها کند باران قدم می زند تا قاطی شود - نم نم - با واژه هایی با گریه های من که روی سنگفرش پیاده رو می افتند و من مرور می کنم: پیاده رو را - بی بسمل- و خاطرات خودم را و تو نیستی تا برداری و خنده های تورا. و شعرشان کنی.
*** *** *** این همه کتاب شعر |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 16:3 توسط ع. كريمي
|
|
||
|
|
|
|
|
+
نوشته شده در پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 16:2 توسط ع. كريمي
|
|
||
|
|
|
|
|
روز جمعه سوم خرداد ، دوست خوبم اردشیر اسماعیلی ، رئیس انجمن شعر دهدشت و از فرزندان خلف فرهنگ کهگیلویه در یک سانحه رانندگی جان خود را از دست داد و دو فرزند کوچکش را تنها گذاشت. او از دست اندرکاران اصلی جشنواره کاریکاتور اعتراض بود و اجرای مراسم افتتاحیه و اختتامیه را نیز بر عهده داشت. پیکر اردشیر امروز در میان اندوه جامعه هنری دهدشت و دهها مادر شروه خوانش در کنار مزار حسین پناهی به دست خاک سپرده شد و در حالی که همه به ذهن فراموشکار انسان فکر می کردیم به سختی از او جدا شدیم. فراموش کردنش کار حقیقتاْ دشواری است! در ادامه شما را به خواندن یکی از اشعار اردشیر فرا می خوانم:
من ماندم و این کوچه ، خیابان ، بی تو دردی از جنس تب غربت انسان بی تو مثل یک سفره که از او برکت را گیرند دست من مانده تهی از غزل نان بی تو چشمه کوچید و کسی واژه بودن نسرود دشت خالی شده از لهجه باران بی تو آیه روشن عشق است دوچشمت ، بانو! محرمی نیست به این آیه قرآن بی تو باز من ماندم یک سینی خالی سارا سیب نه درس که نه نیست دبستان بی تو رفتی و آه ولی شعر به پایان نرسید می رسد حادثه اینگونه به پایان بی تو |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 16:1 توسط ع. كريمي
|
|
||
|
|
|
|
|
زندگي صحنه يكتاي هنرمندي ماست هر كسي نغمه خود خواند و از صحنه رود صحنه پيوسته بجاست خرم آن نغمه كه مردم بسپارند به ياد هنوز مات و مبهوتم. هيچي كاري از دستم بر نمي آيد.باورم نمي شود كه ديگر اردشير نيست. واو ازميان ما رخت بربسته و رفته. خدايا چه كنم.خودت كمكم كن.به خودم مي گويم اي كاش هيچ وقت اتومبيل اختراع نمي شد.تا اين اتفاق رخ نمي داد.مرگ اردشير حادثه اي بود بس جانكاه .حسابي عصبي شدم.از خداوند مي خواهم كه در وهله اول به خانواده ايشان صبر بدهدسپس به من در گذشت جانسوز هنرمند و شاعر فقيد زنده ياد:اردشير اسماعيلي مسؤل انجمن شعر شهرستان را به خانواده ايشان و جامعه هنري تسليت مي گويم. |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 16:0 توسط ع. كريمي
|
|
||
|
|
|
|
|
برفت آن گلبن خرم به بادي دريغي ماند و فريادي و يادي ***
دوست خوب ما اردشير اسماعيلي در هنگامی باور نكردني به استقبال مرگ رفت. با كمال تاسف فراوان، اين غم بزرگ را به خانواده و دوستانش به خصوص دوستان انجمن شعر و ادبيات تسليت مي گوييم |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 15:59 توسط ع. كريمي
|
|
||
|
|
|
|
|
دلت دريا و دريا در دلت بود
نگاهش لبخند بود و لبخندش عشقی سيال كه از درونش به صورت رودي آرام جاري مي گشت. او هم سيرت زيبا داشت و هم صورت زيبا و چه زيباتر اين دو نعمت خدا را پاس مي داشت . او شاعر بود شعر هم مي سرود ولي همه وجودش غزلي بود با وزن و قافيه اي در خور تحسين و من شعر هاي نگفته اش را در سيماي متوازنش مي خواندم. او قاري قران بود و در هر محفل و مجلس صوت قرآنش همه را به وجد مي اورد . او انساني بود كه زندگي را با تمام وجود دوست مي داشت و به ان عشق مي ورزيد و هيچگاه از زندگي گلايه و شكوه نداشت . و ... اي سراپا همه ناز رفتنت را به خدا آمدني نيست دگر تو نخواهي امد ! بي جهت منتظر معجزه ام !
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 15:58 توسط ع. كريمي
|
|
||
|
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 15:55 توسط ع. كريمي
|
|
||
|
|
|
|
|
لري(سی گگوم اردشیر) |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 11:41 توسط ع. كريمي
|
|
||